یک نمی دانم
  
 آمرانه
 
شهریور 1390
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
زیر فرش
بسته بندی

سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 10 شهریور 1390
عاشقانه شعری از طاهره صفارزاده



به سوی لذت آب های شور سفر می کنیم

در قایقی بی قطب نما از هیچ جا از هر جا به هیچ جا

سیری در سرود بدنهامان

پستانهایم زمزمه دستهای ترا باور می کنند

دستهایی با انعطاف قلبی مهربان

ما به سوی داغی ظهر تابستان می رانیم

وقتیکه مردان در جامه های زمستانیشان می لرزند

امواج بر خیابانهای ابری آبها حرکات ما را یادداشت می کنند

تشنگی نفسهامان را به هر سو می وزاند

ما در یک لحظه خواهیم مرد

در لحظه یی از رطوبت و عطر و آفتاب

 

 

این شعر از مجموعه ی سد و بازوان چاپ اول هزار سیصد و پنجاه نشر کتاب زمان از طاهره صفارزاده است و با احترامی که به حق انتخاب اش دارم  بی آنکه چون او اندیشیده باشم باور دارم اگر در تلاطم های زمانه اسیر نمی شد ،امروز شاید از استعدادش بیشتر شعر سر ریز می شد تا برسد به فردا ها و شاید پس فردا ها با این همه با کمی دریغ به تجربه ای زندگی اش شجاعت اش  زن بودن اش و خود بودن اش شاعر بودن اش  ارج می گذارم این کتاب در زمستان 65 توسط انتشارات نوید شیراز با حذف و سانسور فراوان به چاپ دوم رسید البته به احتمال زیاد با اطلاع ایشان صورت گرفته است


* عکس ایشان را از اینترنت یافتم و نمی دانم از کیست  


 
پنجشنبه 10 شهریور 1390
گزین گویه 2  شکست

برنده ای وجود ندارد، تنها بازندگان ابله اند که گمان می کنند برده اند ، می توان بازنده ی خوبی بود سخت است اما می توان !


 
سه شنبه 8 شهریور 1390
گزین گویه 1 ( نون میم یا )

 آنکه می گوید می داند ! دروغ می گوید!


 
یکشنبه 15 خرداد 1390
مردگان این سال

   

     مردگان این سال

         بر زندگان

                  می گریستند


 
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390


  


 
جمعه 27 اسفند 1389

مردم سرزمین آفتاب تابان دوباره به تماشای شکوفه های گیلاس می روند من می دانم من می دانم من می دانم


 
دوشنبه 23 اسفند 1389
بازی

مرد ها از پا سر ما می خورند

زود از کوره در می روند

 از کمر 

از دست

 می روند

از سر می گیرند

از سر

از سر می میرند

از پا در 

از پا در می آیند

می آیند

با اسب می آیند

با داس و با سبد





 
یکشنبه 19 دی 1389

گلستان ، آتش شد

دست ابراهیمی نبود

من ندیدم

تا تبر 

بر دوش بت بزرگ بگذارد

 شاید که از شرم درختان

وارهم



 
دوشنبه 22 آذر 1389
ت


 می دانم گاهی می خواهی

 مطمئن شوی دیوانه ام

 می خواهی بدانی

  ماه با دریا ،   دیوانه و پلنگ 

  چه می کند؟

  و در لفافه هی پیچ می خوری و موج می زنی

  بلند آواز می شوم

  با آنکه می دانم

  دوباره خیال ات سبک خواهد شد و سرت سنگین

  و من نباید تا...

   .

   .

   .

   تا از سرت بپرد 

  


 
سه شنبه 2 آذر 1389

 

   از این کار ده / یازده سال می گذرد خیلی تغییر کرده ام زبان ام ، خودم ، روحیه ام  و فضایم 

 

   اما چیز هایی تغییر نکرده اند از این چیز ها یکی هم داغی ست در سینه ام



    جرعه ای زین جام بر زمین ریزیم

به یاد هم دیارانی عاشق

عاشقانی دشنه آجین گشته در پاییز

پاییز تلخ و هراس انگیز

اما

باز پر امید!

گویا هر برنده تیغ و تیز

دارد

با رگ و جان و بر  نیکان ما

هم انس هم پیوند

از فین تا ...

هر کجای سر زمین من

از کدامین جام گفتم  من؟

نمی دانم؟

در کنار کدامین یارنی

یاد باید آنان  را

نمی دانم؟

سخت واجب است آیا؟

در این پاییز بی امید  یاس آور

چرا ؟

که بس دور است

دورست صبح ما

نمی دانم چرا بعد فلق باز شب آمد!! 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
شمار قدم رنجه ی شما : 78843


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به غار انزوای من نیا
اما اگر
خواستی گاه سرک بکش
غار نبشته های خط خطی
این جا هم پای غریزه می لنگدو
جنازه ی من
به آخر هفته نمی رسد...
اول فرار می کنی
در کوچه های شب
بعد چند قدم
خیره نگاه می کنی
نگاه گربه ای
پخ ات نمی کنم دورر می شوم
..