یک نمی دانم
  
 آمرانه
 
دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
 
زیر فرش
بسته بندی

آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 18 دی 1388

نمی دانم های من چیز جدیدی نیست چیزی که جالب است این است که به سرعت دارد به حجم آن ها افزوده می شود یعنی با زمان نتیجه ای عکس دارد ، هر چه که می گذرد من چیز های بیشتری را نمی دانم؟ در این روزگار که آدم از اتفاقات عقب می ماند یکی از چیز هایی که من نمی دانم تکرار می کنم تنها یکی از چیزهایی که من نمی دانم این است که آیا اشتباهات مدیریت می شود یا نه ؟ به عبارت دیگر آیا ساختاری - ذاتی است یا سیستماتیک - برنامه ای ؟ 

نمی دانم ! نمی دانم!


 
پنجشنبه 19 آذر 1388
شعر یک دوست و ...

دوست خوب من از من خواست تا چیزی درباره این شعرش بنویسم  پشت گوش انداختم زیرا زیاد تحلیل و تشریح را  دوست ندارم بیشتر دوست دارم لذت ببرم  .                                                                                                    

 با نمی دانم ها منافات دارد شاید بوی دانسته هایی بدهد آخر به هر حال شرط انصاف ندیدم پس پاره ای از نظر معنایی  سعی کردم بازش کنم تا چه افتد شما هم اگرخواستید مرا کمک کنید به ویژه شما که می دانید.       

 

 

 

ماجرای دختر آن سوی خیابان در 6 پرده

پرده شماره 1

تو از دور دست ها آمده بودی

از ماضی بعید

از دل صفحات پاره پاره

آویزان می شود به آویز لباس های مادر بزرگه بزرگه بزرگم.

تا شرف خیابان را به شیشه های پر از مستطیل تقدیم کند این پیرمرد پر از نق.

با تو اما تمام صندلی های خالی را چه کنم ............ نقطه می گذارم. نقطه می گذارم. نقطه.

پرده شماره 2

آقا اجازه

این رنگ قرمز تند را اینجا بگذاریم امانت،

در همسایگی کلاس شیمی.

 شیما:

کفش هایت را در بیاور، اینجا هیروشیماست.

در شقیقه هایم دایره زنگی می زند زنی از آن طرف خیابان

در حاشیه میدانی که می دانی.

تا این رنگ قرمز تند بلاتکلیف را چه کنم.

آقا اجازه.

پرده شماره 3

در سایه زندگی می کرد

علامت سؤال بزرگی را با خودش همه جا می برد.

به ناخن هایش رنگ های عجیب و غریب می زد

از کفش تنگ، ارتفاع، آتش، قبر و بعد از ظهرهای سه شنبه متنفر بود

یک روز به کوچه رفت و دیگر نیامد.

پرده شماره 4

نام اصلی اش اما فرشته بود

وقتی خروس ها در دایره به جان هم افتاده بودند

وقتی مصالح ساختمانی به قاعده مرتب می شد

وقتی ماهی گیر آوازش را زمزمه می کرد

وقتی موشک ها رفتند تا به مو شک کنند

وقتی غانقاریا مغز استخوان تو را می مکید

وقتی کودکی دستش را در دماغش فرو می کرد یا نمی کرد

نام اصلی اش فرشته بود

پرده شماره 5

می آیی، نمی آیی؟

تازه خبرت را زنبورک ها برایم آورده اند.

تازه کمانم را کماکان کشیده نگاه داشته ام به اعتبار چشم های شما

تازه خبر ندادی

دلم برای کبوترهایم، کتابهایم، سه تارم، گلدانهایم و این همه هایم هایم هایم هایم تنگ شده

شاعر سوسیالیست.

پرده شماره 6

مسافر خسته چمدانش را باز کرد

- درست مثل قطار ساعت 22/8 دقیقه که تمام دار و ندارش را-

پیراهن سفید آهار خورده

کاغذهای خط خطی و تعداد قابل اعتنایی مداد

خوشبوترین عطر دنیا

و طنابی که پیشتر تحملش را آزموده بود.

15 آبان 87 ساعت 36/8 دقیقه عصر 

http://www.tezaktotel.blogsky.com  

پرده شماره یک

شاعر شعر را با دیالوگ یک طرفه ای با مخاطبی غایب (یا همان دختر آن ور خیابان) می آغازد در این پرده آیا پیرمرد پر از نق که به نوستالوژی های گذشته آویزان می شود پیش بینی شاعر از آینده خودش نیست؟!

در این بند زمان حال است در آینده یعنی زمان حالی که در آینده خواهد بود اما حرف از گذشته است.

پرده شماره دو

  در این پرده شاعر دو مخاطب دارد یک آقا و دیگری شیما ست. در این پاره از شعر متن اجرایی تر می شود و تا حدودی به نمایشنامه و عنوان پرده نزدیک می شود آن هم بیشتر بخاطر آوردن "آقا اجازه " که یادآور بازسازی کلاس درس است و اجازه گرفتن از معلم یا مدرس، شاعر از استادش اجازه می گیرد تا با این رنگ قرمز (که شاعر با تاکید بر تند بودن اش بار اروتیک عاشقانه آن را تشدید می کند) را با خود نبرد!که به شیما می رسد مخاطب اش عوض می شود با شیما از خود می گوید اینجا شیما می تواند شخص ثالثی باشد که به عنوان شاهد مورد قبول شاعراست یا می تواند نام مستعار دختر آن ور خیابان باشد؟! که شاعر سرگردانی اش را با او در میان می گذارد اما نه شاعربا شیما از زنی در آن ور خیابان می گوید به نظر این زن همان دختری ست که شقیقه شاعر را ترکانده است.شاعر از اول می داند که کمکی از او(شیما) بر نمی آید پس دوباره این پرده را با آقا اجازه به پایان می برد که یادآور سئوال نسلی است که همیشه می بایست برای هر کارش اجازه بگیرد تا راحت باشد.

بازی زبانی  "ش" در تمام این پرده قابل رد یابی ست . در" کفش هایت را در بیاور، اینجا هیروشیماست"  شاعر هیروشیما را مقدس می داند و با حالت دستوری امر به بیرون آوردن کفش ها می کند انگار شیما قرار است به یک مکان مقدس قدم بگذارد اینجا کجا می تواند باشد غیر از ما بین شقیقه های شاعر که انفجاری در آن رخ داده است

پرده شماره سه

 

در این پاره مخاطب خواننده می شود و شاعر دارد از دختری حرف می زند که به احتمال زیاد دختر اصلی شعر یا همان دختر آن ور خیابان است. لحن شاعر کاملن خبری ست و می خواهد جزئیات مهمی که به خاطرش مانده را برای مخاطب و در واقع به گوش دختر برساند.(تا دیوار بشنود)

پرده شماره چهار

در این پاره هنوز مخاطب خواننده است و لحن شاعر خبری . شاعر با نشان دادن زمان می خواهد اشاره به دوره زمانی کند که برای مخاطب رمز گشایی نمی شود شاید تنها دختر از این زمان با خبر است.شاعر به عبث بودن زمان و این یادآوری پی می برد و تردیدش را با " وقتی کودکی دستش را در دماغش فرو می کرد یا نمی کرد" نشان می دهد اما هنوز به فرشته بودن دختر اعتقاد دارد.

در "وقتی غانقاریا مغز استخوان تو را می مکید" این سوال پیش می آید مخاطب در اینجا خواننده است یا شخص ثالثی که ما نمی شناسیم؟

پرده شماره پنج

بازی زبانی "ک" که خوب در آمده "کمانم را کماکان کشیده"  مرعات نظیر خوبی در "زنبورک " ،"کمان"و "سه تار " دیده می شود که آن هم بسیار خوب در آمده ،بگذریم از تکنیک های زبانی-زبانی بیشتر به همان تحلیل زبانی – مفهومی خودمان بر گردیم. راوی در این بند مانند تمامی بند ها شاعر باقی می ماند اما مخاطب تغییر می کند به دختر مورد نظر شعر این بند به شکل نامه یا یاداشتی می ماند که اگر مخاطب اصلی آمد بخواند ، شاعر در این یادداشت در آغاز دلهره اش را از آمدن یا نیامدن مخاطب را با او در میان می گذارد و در پایان نامه یا یادداشت موجودیت خود را با صفت سوسیالیست امضا می کند.

شاعر که از خانه اش دور است و این را با نشان دادن دلتنگی اش به داشته های خانه اش (سازش و..) نشان می دهد و در ضمن می خواهد خودش را معرفی کند ، مسافتی را آمده اما از زنبورک ها می شنود که (دختر) نمی آید  یاداشتی می گذارد و بر می گردد قسمت زیادی از معانی استنباط شده این بند از بنده بعدی(آخر) قابل برداشت است.

این بند به نظر می رسد یک غلط تایپی دارد و آن" خبر ندادی" است یا "خبر نداری " اگر دومی باشدکه به تمامی موارد بالا درست به نظر می رسد اگر نه باید  قبول کنیم در چهار سطر آخر این بند شاعر با خودش صحبت می کند و در حال منولوگ است که تحلیل اش کمی تغییر می کند.

پرده شماره شش

این بند تصویری ترین بخش شعر و درخشان ترین بند آن است  که خوشبختانه بند آخر نیز هست (البته به نظر نگارنده حقیر)

مسافر که  احتمالن خود شاعر است بر گشته بی آنکه دیداری داشته باشد محتویات چمدان در تشبیهی درخشان ،

 بی آنکه حرف اضافه ای زده شود  زمان و وسیله سفر شاعر را نشان می دهد. که  به قطار ساعت 8.22

 یک ایجاز کامل و بدون عیب است. محتویات چمدان نشان از امید دارند "پیراهن سفید آهار زده" "عطر خوش بو" و ...

 امیدی که حالا معنای اش برای شاعر از بین رفته و شاعر ضربه آخر را می زند با وجود طنابی در چمدان که پیشتر تحمل اش را آزموده شاعر تحمل ندارد شاعر به خودکشی می اندیشد.

نمی دانم

 


 
سه شنبه 10 آذر 1388
چه رقصی کردیم یا مو های سیاه ات بلند  باد در باد

 

چه رقصی کردیم  

پیراهن قرمز ت  

چه گاو بودم 

تو ماتادور 

تو      ما        تا        دور  

ما       تا      دور  

تو    را     ما     دور 

ترا        ما        دل 

نبودی 

تو          نبودی   

تو      ما       نبودی 

تو             تا         نبودی 

تو                   دور        نبودی!  

من       دور     

من گاو  بودم


 
جمعه 22 آبان 1388
واگویه های نمی دانم

درختی شاید چند درخت که عظیم ترین طوفان ها هم خم به ابروی شان نمی آورد، سرو حالا چه فرق می کند کاج زیاد نیست اصلن امکان زیاد بودن وجود ندارد درخت تیمار می خواهد هرکاری را خواهم کرد یا خیلی کارها را نخواهم کرد می دانی و چیزهایی می دانم اما حجم حجیم ندانسته ها هماره همیشه گی ست آن قدر که هیچ دانسته ای از این آوار بیرون نمی آید

چند درخت برای تمامی هفت پشت آسمان بس است با این همه باز از تبر می ترسم ، می ترسم با آنکه به دست های تو ایمان دارم ایمان که نه باور دارم آخر مدت زمان زیادی ست که من ایمان ندارم به بی ایمانی ام هم ایمان ندارم حتی به بال شاپرک باور دارم ایمان ندارم راست اش را بخواهی چشم های من از ایمان ترسیده اند چقدر به خاکی زدن خوب است می دانی از بین این درختان چرا روبروی این درخت سرم را بالا تر می گیرم زیرا که لجن این اجتماع مصنوعی را می شناسم از لا به لای لجن ها می بینی! می بینی؟ چشمانت را زیاد باز هم نکردی نکردی سری بچرخان به دور و بر این ازدحام در ازدحام لجن ما رسالتی داریم انگار ساده است ساده نیست فکرش را نکن باد های مسمومی که می وزند نمی اندیشند بر نخورد به لجن ها عذر می خواهم از تمامی لجن های زمین منظور من از لجن اصلن شما سبزهای لیز ته جوی آب نیست شما را که نماز می گزارم هزار بار به صداقت جلبک سوگند! چیزی در من می گوید اگر جلبک به دنیا می آمدی آن وقت چشم نداشتی چرا چیزی نمی گویی؟  چرا چیزی نمی گویی ؟ چیزی نگو...


 
چهارشنبه 13 آبان 1388

 

بورخس در کتاب "این هنر شعر" از قول  برنارد شاو می گوید:

 

 افلاطون نمایش نامه نویسی بود که سقراط را اختراع کرد،...

 

 


 
سه شنبه 12 آبان 1388

 

 

من خواب دیده ام


 
سه شنبه 14 مهر 1388

 

 از زیتون زار   

تا مدیترانه  

چشم های تو را حمل می کردم


 
یکشنبه 11 مرداد 1388
تکرار دو سال پیش

 

 دو سال پیش در ۲۹ تیر ماه روی همچین صفحه ای آوردم نوشتن اش باید همان حوالی باشد دوباره دوست دارم در میان باشد

نگاه تو  وقتی خطرناک می شود 

تو را دیدم

در میدان انقلاب

رفته بودم کتاب بخرم

ایستاده بودی

بر اندازت می کردم

رفتی

مرا هم بردند

.

.

.

حالا باور نمی کنند

هر چه می گویم

من از کنار آن خواب ها رد نشدم

خواب های من سیاه و سفید است

و از جنس کرباس

کرباس اش راهم که در خیابان گاندی نبافته اند

سر من  هم قد این خواب ها  نمی شود

من اصلن بنان هم گوش نمی دهم!

من تا به حال شلوار مخمل کبریتی نداشته ام

من بچه حرف گوش کنی هستم!

دست به کبریت های بی خطر نم کشیده نمی زنم

عروسک قشنگ ام را هم روی هیچ رختخواب  مورد داری نخوابانده ام

خوب شد تو را ندیدند اگر نه

نگاه ات را

ضمیمه ی پرونده می کردند


 
پنجشنبه 8 مرداد 1388
کابوس های سیاه

کابوس های سیاه 

فرزندان مثل ماهِ آفتاب را 

به روز روشن می برند 

تا تباهی نمور 

آغاز نفرین مادران در باد 

طولانی ترین کسوف قرن


 
دوشنبه 5 مرداد 1388
چمن ها راه می روند آسفالت ها گل می دهند

 

 

ماه چه کودن نگاه می کرد

و آسفالت را از قالی گل دار لاکی نمی شناخت

ماه تیر از اواخر خرداد شروع شده بود

باد صفحه های تقویم را جابجا می کرد

رفته گران شب ها میخک قرمز می چیدند

تا زمین برای کشت فردا آماده شود 

 

 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
شمار قدم رنجه ی شما : 42760


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به غار انزوای من نیا
اما اگر
خواستی گاه سرک بکش
غار نبشته های خط خطی
این جا هم پای غریزه می لنگدو
جنازه ی من
به آخر هفته نمی رسد...
اول فرار می کنی
در کوچه های شب
بعد چند قدم
خیره نگاه می کنی
نگاه گربه ای
پخ ات نمی کنم دورر می شوم
..