یک نمی دانم
  
 آمرانه
 
فروردین 1388
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
زیر فرش
بسته بندی

ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 31 فروردین 1388

.  

گاه  

می نشیند 

بر دلم 

یک سئوال 

چرا 

به پایان نبرم  

جمله هستی ام را 

با نقطه ی یک گلوله؟ 

 

 . 

 هر چه بیش می گذرد این تکه از شعر  ولادیمیر  را بیش تر دوست تر دارم ...

 


 
دوشنبه 28 بهمن 1387
شصت و چند کیلو گرم

 

 

به زیارت دریا می روم  

از چند شنبه بازاری  

دو متر طناب اعلای پنبه ای خواهم خرید 

نه! نه ! 

برخواهم گشت این خاک شادمان   

مسمومیت حاد غذایی و 

موج استفراغ  

بر خواهم گشت 

درخت دخیلی خواهم یافت  

تک درختی کهن در دشتی پیرتر از آرزوهای این مردمان  

صبر خواهم کرد تا خیل دخیل و خیال به خواب بروند  

آنگاه سنگین ترین دخیل را 

به درخت معجزتی نابکار خواهم بست 

ایمان دارم 

که صبح  

این گره باز خواهد شد 

و من مراد خواهم یافت 

و من مراد خواهم یافت!


 
دوشنبه 28 بهمن 1387

از شما چه پنهان هوس شعر کرده ام . حسی شبیه ویار در من می چرخد دیر وقت است اگر نه!به آتنا زنگ می زدم تا تازه ترین شعرش را بریزد در گوش م  


 
جمعه 13 دی 1387

 

کمی از شب من شاید 

ریخته بود 

بر گیسوان ات 

وگرنه مریخ تو را حمیرا صدا می کرد! 


 
پنجشنبه 7 آذر 1387

مسافر کوچولو پیامی بزرگ داشت بزرگ تر از بال یک پروانه شاید باغچه ی ما  

گل سرخ نداشت باد می آمد باد می آمد در باغچه ی خزانی ما چه بی موقع 

 گل داده این شاید نسترن باد می آمد باد می آمد وقتی که ایستاد چیزی 

چیزی از ما کم بود حالا این هوا هر چه قدر ابری هم شد باز باد از آن طرف که 

نمی وزد نه نمی وزد باز هم در این حفره کمی ابر بچکانیم بد نیست  

گوش هایم خواب می بینند خواب خنده که می پیچد می پیچد می پیچد  

هی می پیچد. حالا ببینیم ابر ها که رفتند سبک شده ایم یا نه ؟!


 
پنجشنبه 11 مهر 1387
خ

 

 

 می خواهم بخوابم 

خسته ام 

ملافه ای سپید به روی خودم می کشم 

اما می ترسم 

تا تو پیراهن سیاهت را از جامه دان در آوری 

هر رنگی به تو می آید  

بیا وآبی بپوش 

تا دوباره خواب دریا ببینم 

 مادرم همیشه پیراهنی سیاه دم دست دارد


 
چهارشنبه 13 شهریور 1387

  

 پاندول شده ام. 


 
سه شنبه 1 مرداد 1387
شکیبایی اش چه زود سر رفت

 

ازنگهبانی رد شدیم جزیره بی خبری پشت سرمان بود از تبعید خود خواسته بر می گشتیم مرخصی مان آغاز شده بود  در سر رسید بیست و هشتم تیر علامت خورده بود .پیچ ها را رد می کردیم با سمند زردی رادیو روشن بود ناگهان خبری به سر من شلیک شد.

و سه تصویر از جلوی چشمم گذشت یا کمی ایستاد و رد شد تصاویری از "هامون" روزی روزگاری وپیرمرد رنجوری در "شب " ابتدا این تصاویر بودند و بعد مکثی که انگار بهتی با تاخیر بود تصاویر دیگر شروع شدند.صدایی هم از حنجره ام خارج شد که نفهمیدم چه صدایی بود یا الان یادم نمی آید اما می دانم صدایی از دهانم پرید حالا دارم فکر می کنم فلسفه ی این سه تصویر در لحظه ای بدون مکث ...!

روی این گلوله نوشته بود " خسرو شکیبایی بازیگر توانای تئاتر و سینما در گذشت"


 
شنبه 1 تیر 1387
پرنده مردنی ست ...

 

بالای کوه مقابل ام عقابی خودش را به باد سپرده و من پا هایم در لا به لای سنگ ها دارم پرواز را از یاد می برم


 
شنبه 1 تیر 1387
.....

به ذهن ام می رسد  این مواد معدنی پس از استخراج فراوری می شوند ذوب می شوند شمش

 می شوند به فروش می رسند ...

اما آیا...!

این سرب ها چه قدرش گلوله خواهد شد و گلوله ها از کدام لوله به کجا خواهد نشست بر آهویی ماده در بهار یا پرنده ای .دوستی یا دشمنی چه فرق می کند تنی را سرد خواهد کرد

اما ما اینجا روی استخراج می کنیم


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
شمار قدم رنجه ی شما : 35812


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به غار انزوای من نیا
اما اگر
خواستی گاه سرک بکش
غار نبشته های خط خطی
این جا هم پای غریزه می لنگدو
جنازه ی من
به آخر هفته نمی رسد...
اول فرار می کنی
در کوچه های شب
بعد چند قدم
خیره نگاه می کنی
نگاه گربه ای
پخ ات نمی کنم دورر می شوم
..