یک نمی دانم
  
 آمرانه
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
زیر فرش
بسته بندی
 
جمعه 29 تیر 1386
نگاه تو وقتی خطر ناک  می شود

 

 

تو را دیدم

در میدان انقلاب

رفته بودم کتاب بخرم

ایستاده بودی

بر انداز ات می کردم

رفتی

مرا هم بردند

.

.

.

حالا باور نمی کنند

هر چه می گویم

من از کنار آن خواب ها رد نشدم

خواب های من سیاه و سفید است

و از جنس کرباس

کرباس اش راهم که در خیابان گاندی نبافته اند

سر من  هم قد این خواب ها  نمی شود

من اصلن بنان هم گوش نمی دهم!

من تا به حال شلوار ... کبریتی نداشته ام

من بچه حرف گوش کنی هستم!

دست به کبریت های بی خطر نم کشیده نمی زنم

عروسک قشنگ ام را هم روی هیچ رختخواب  مورد داری نخوابانده ام

 

خوب شد تو را ندیدند اگر نه

نگاه ات را

ضمیمه ی پرونده می کردند

می ترسم بخوابم خواب ببینم!

 


 
پنجشنبه 21 تیر 1386
میل لنگ

 

   

 

روزنامه را کنار گذاشتم خسته ام.این خبر ها برای ام عادی نمی شود اما غافل گیر هم نمی شوم اگر چه خرید روزنامه برای ام یک عادت است بعد نه سال! اگر روزی روزنامه نخرم انگار چیزی گم کرده ام اما همیشه هم حوصله روزنامه خواندن ندارم مثل تمام این روزها که دارد تمام می شود با این که تنها ورق زدم این خبر دارد با افکار ام بازی می کند انحلال سازمان برنامه و بودجه ؛از اقتصاد چندانی نمی دانم اما " بیماری هلندی" عجب بیماری ست

کمدی تکرار تاریخ هم اشک در می آورد تاریخ گفتم به قول اخوان".. این دبیر گیج کور دل تاریخ... "

کژتابی می کنم و فکر می کنم به" میل لنگ" وقتی هر جای این خودرو را دست بزنی درد می کند با  این همه قطعه ی معیوب" میل لنگ" درست کار کند یا نکند چقدر اهمیت دارد ؟ نمی دانم واقعن چقدر؟ آیا "میل لنگ" همان" آپاندیس" است.دوباره سعی می کنم موسقی را گوش بدهم این مزخرفات گوش هایم را گرفته بود. شجریان دارد

 می خواند :

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود

       چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود

....

.

.

.

می روم با صدا تابه تنهایی فکر کنم که بیش از هر زمانی به آن نیاز دارم در شلوغی گم شده بودم دل ام برای خودم تنگ شدو می دانم از دیوار هایم خسته می شوم به باغچه پناه می برم این چند ماه باغچه غنیمتی ست . من خیلی خوشبخت ام که باغچه هست و من را دوست دارد . در تاکسی نشسته ام  صندلی ِ عقب حواس ام نیست سرم را از پنجره می گیرم  در کنار من دو دست در هم اند  پنجه ام جمع می شود  و فرو می رود در روکش چرک صندلی که شبیهِ چرم شده است  به شیشه روی بر می گردانم موتوری از کنار تاکسی ما  رد می شود و دو دست که حلقه زده  اند.   اما چیزی شبیه آهی در من

 می ماند و رد نمی شود. سر ام را می چرخانم و فقط روبرو را نگاه می کنم فقط روبر سر کچل راننده را در نمای نزدیک تا به مقصد می رسم.در پیاده رو قدم می زنم و سر ام پایین است پا های دو نفر وارد میدان دید من می شوند سرم را بالا تر می گیرم با آنکه گام های مرد بلند تر برداشته می شوند اما هم قدم

می مانند تصویر تو در نمای نزدیک به ذهن ام می آید چشم های ام را باز

می کنم دوست دارم چشم که باز می کنم" کلوز آپ" ات  را ببینم واقعی  واقعی. این بد شانسی ِ من است که در خواب های ام  هم همیشه در انتهای یک لانگ شات گم می شوی .مغناطیس خلاء مرا می کشد نباید دست و پا بزنم . نه نباید دست و پا بزنم

روزنامه را بر می دارم تا ورق بزنم قبل اش این نوشته را باید روی وبلاگ بگذارم تا چهارو نیم صبح ساعاتی مانده هنوز بازی ِ مکزیک – آرژانتین دیدنی است

نمی دانید که فوتبال آمریکای جنوبی آن هم از نوع آرژانتین را  چه قدر دوست دارم  خیلی!

 


 
پنجشنبه 7 تیر 1386
ثقل

 

   "ثقل"

  

     

    من ایمان دارم

 

    من ایمان دارم   

    خدا روزی بالا خواهد آورد

    هر آن چیز را که خورده است

                                                                      

 

                                                                               (آمر توکلی)

 


 
جمعه 1 تیر 1386
روح قاتل قبیله     یا    مرگ ات باد ای دستی که

 

 

 

زیر دندان شان است 

هنوز مزه زنای دیروز شان

و دست های شان سنگ می زنند

 همه چیز زیر سر قبیله است

انگار هنوزحالا حالا کار دارد ....

 این دست های سنگین هنوز روی سر قبیله می چرخد

 می زند

می زند می زند تا خون

جنون تا خون فاصله کوتاه می شود

 می زند می زند تا کبود شود مثل روزگار ما

و باد نفرین می کند

وشامپانزه ها خوش حال می شوند

که  آدم نشدند

حاشا می کنند

که پسر عمویی داشته اند 

 این دست های سنگین هنوز می چرخد

روی سر...

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
شمار قدم رنجه ی شما : 23006


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به غار انزوای من نیا
اما اگر
خواستی گاه سرک بکش
غار نبشته های خط خطی
این جا هم پای غریزه می لنگدو
جنازه ی من
به آخر هفته نمی رسد...
اول فرار می کنی
در کوچه های شب
بعد چند قدم
خیره نگاه می کنی
نگاه گربه ای
پخ ات نمی کنم دورر می شوم
این داستان غیر واقعی ست و تمام شخصیت های این داستان خیالی می باشد هر گونه شباهت ظاهری بین اسم شخصیت های داستان با باهر کسی اتفاقی ست..