یک نمی دانم
  
 آمرانه
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
زیر فرش
بسته بندی
 
جمعه 30 شهریور 1386
ای درد مرا درمان
حال ام خوب نیست و بیشتر حال ام خوب نیست چون کش می آید این روز ها ومثل چرک بیرون نمی ریزد روی سطح زیادی سفید . سفید تر از ملافه یا این زیر پوش که شبیه کفن شده  نمی دانم این برامدگی ذهن ام از سرطان است یا آبستن ام نمی  دانم؟ آخر من که با کسی هم خوابه نشدم این توده بی شکل زنده نیست من سرطان دارم حالا باز هم نمی دانم بروم پیش دکترذهن و مغز و بناگوش یا چند تا ملین قوی بخورم شاید ذهن ام کار کرد اگر نه  تنقیه کنم شاید جواب داد اگر نه  تن به جراحی می دهم  عذاب  بکشم  برای چه؟باید جراحی کنم برای کورتاژ چقدر پول می گیرند؟

 
یکشنبه 25 شهریور 1386
اصلن نخونیداگه خوندیدو پشیمون شدید به من ربطی نداره گوشامو گرفتم

 

حواس ات کجاست؟ دارم با تو حرف می زنم  به حرف های خود ام هم گوش نمی دهم

چه بهتر ! از بس مزخرف می گویی سر خود ام داد نکش ! من و خود ام هی داریم با هم قاطی

 می شویم اصلن نمی دانم کی خود ام ام   کی من ام !هیچ نگران من نباشید حال ام خوب نیست  ! ! حالا اگر دوست دارید خوب جلوی شما را نمی گیرم نگران شوید این جوری دلخوری پیش نمی آید . اوه چه خیالاتی نگران نشوید ههِ چه توقعاتی دارند  نگران بشیمد من و بقیه نگران کی؟ من بشویم یا خود ام اصلن نمی دانم می خواهید نگران بشوید یا نشوید به من چه؟ حالا برای اینکه از نگرانی در بیاورم ِتان حال ام خیلی هم خوب نیست ببخشید خوب است 


 
جمعه 2 شهریور 1386
توهم خیابانی

 

در خیابان راه می روم ناگهان احساس می کنم تو را دیدم سر می چرخانم با خودم می گویم این خانم چقدر شبیه اش بود اما بیشتر که نگاه می کنم شباهت ها کمتر می شوند کمتر و کمتر دقیق که می شوم شباهتی نمی بینم هیچ شباهتی عبور کرده ام پنجاه قدم خانم سواره ای به من پیاده نگاه می کند نظرم می افتد به او وسرم که پایین می افتد سریع بالا می آورم نه تو نیستی! شبیه تو هم نیست همه چیز این بار سریع تر اتفاق می افتد با دست چپ دو انگشت شست و اشاره ام را بالای دماغم می گذارم و با فشار به سمت انتهای ابرو هایم می کشم از زیر چشم با فشار کمتر ادامه می دهم و در گودی ِ گوشه ی چشم متوقف می شوم فشار بیشتری می آورم دست بر می دارم و ادامه راه می دهم می دانم اصلن تو در اینجا نیستی ! اصلن تو اینجا چه می کنی ! همه این ها را می دانم در پس زمینه ذهنم عبور می کنند که صدای بوق ممتدی مرا به خود می آورد چند قدم آن طرف تر سوار تاکسی می شوی خودت هستی سراسیمه به سمت تو می آیم نمی رسم می ایستم و با درنگ غریبی به تاکسی در حال رفتن نگاه می کنم کنار خیابان می ایستم تا با تاکسی ِ بعدی به دنبال بیایم نباید تاکسی را بین ماشین های دیگر گم کنم نگران هستم  چرا تاکسی نمی آید تاکسی دارد کوچک تر می شود اما هنوز تاکسی نیامده دیر می شود تاکسی  در ترافیک گم می شود و این تاکسی های لعنتی همه شبیه هم اند تنم کمی شل می شود اما هنوز بیهوده نگاه می کنم ایستاده ام  تاکسی ها و شخصی ها هی می آیند و ترمز می زنند وبوق. یک چیز هایی هم می گویند که من نمی شنوم بر می گردم حالا مطمئن هستم این بار هم تو نبودی! دارم دیوانه می شوم به خانه بر نمی گردم نمی دانم روی نیمکتی ازپارکی نشسته ام چشم هایم را بسته ام صدایی دخترانه انگار از من می پرسد ببخشید آقا کبریت دارید؟ چشم هایم را باز می کنم و زل می زنم به دختر سئوالش را تکرار می کند. ببخشید گفتم کبریت دارید؟حالتون خوبه آقا؟ بعد مکثی یک دفعه می گویم بله بله! و سر تکان می دهم  دختر می گوید اگه میشه لطف کنید ! با تعجب می گویم چه لطفی ؟! می گوید کبریت!می گویم کبریت؟ اما من کبریت ندارم . دختر می گوید اما خودتان ...

 حرفش را می خورد و می گوید هیچی هیچی خداحافظ. می گویم خداحافظ و با خودم می گویم دختر دیوانه!

یک هفته در این سراب گیر کرده ام که تمام نمی شود تلفن را برداشتم و به تو زنگ زدم وقتی گفتم چه خبرو تو گفتی که راستی هفته پیش این جا بودی و من ناخود آگاه گفتم یکشنبه و تو گفتی تو از کجا می دونی کی بهت گفته؟من جوابی نداشتم که بدهم گفتم: همینجوری گفتم و ساکت شدم تو هم ساکت شدی نمی دانم شاید داشتی فکر می کردی باور بکنی یا نه!  و ادامه دادی یک روزه آمده ای برای یک کار اداری و نمی توانستی من را ببینی یعنی دلت زیاد می خواسته اما نشده من ساکت مانده بودم و تو می گفتی...

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
شمار قدم رنجه ی شما : 23021


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به غار انزوای من نیا
اما اگر
خواستی گاه سرک بکش
غار نبشته های خط خطی
این جا هم پای غریزه می لنگدو
جنازه ی من
به آخر هفته نمی رسد...
اول فرار می کنی
در کوچه های شب
بعد چند قدم
خیره نگاه می کنی
نگاه گربه ای
پخ ات نمی کنم دورر می شوم
این داستان غیر واقعی ست و تمام شخصیت های این داستان خیالی می باشد هر گونه شباهت ظاهری بین اسم شخصیت های داستان با باهر کسی اتفاقی ست..