یک نمی دانم
  
 آمرانه
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
زیر فرش
بسته بندی
 
پنجشنبه 17 آبان 1386
تولد هر دریا

 

 

باد های اساطیر

روسری تو را می برد

هرجا به زمین می افتاد دریا می شد

دریا

شفق

سپیده

آبی

مسی

سپید

  


 
سه شنبه 8 آبان 1386
 امروز

 

 چند روز است درون ام آتش بازیست رفته بودیم  میدان بار  انگور بخریم انگور سیاه تمام شده بود

برنج خریدیم بر می گشتیم رادیو روشن بود ترافیک بود گاری دستی تمام کیسه پاره هایش پخش بود جوان گاریچی دراز مرده بود نفهمیدیم که کی چند ده متر رد شدیم بعد از چند دقیقه صدای رادیو را شنیدم فردا صبح از روبروی خانه ی .... پیکر قیصر امین پور.... دوباره نشنیدم درست شنیده بودم ....

حالا با  خودم گفتم او  شاعر  بود او شاعر است شاعر ها یا نیستند یا شاعر اند

قاف

و قاف

حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من
آغاز می‏شود!

              قیصر امین پور


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
شمار قدم رنجه ی شما : 23016


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به غار انزوای من نیا
اما اگر
خواستی گاه سرک بکش
غار نبشته های خط خطی
این جا هم پای غریزه می لنگدو
جنازه ی من
به آخر هفته نمی رسد...
اول فرار می کنی
در کوچه های شب
بعد چند قدم
خیره نگاه می کنی
نگاه گربه ای
پخ ات نمی کنم دورر می شوم
این داستان غیر واقعی ست و تمام شخصیت های این داستان خیالی می باشد هر گونه شباهت ظاهری بین اسم شخصیت های داستان با باهر کسی اتفاقی ست..